تبليغاتX
زندگي در گذر حادثه هاست....گاه تلخ و گهي شيرين است.... دل ما در پس اين تلخي و شيريني صاف و صادق چو بماند زيباست.... دانشجویان روان شناسی دانشگاه باهنر 1390

دانشجویان روان شناسی دانشگاه باهنر 1390
کشنده ترین نیرویی که شور و اشتیاق و امید به زندگی را از بین می برد ترس است .

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 | 9:42 قبل از ظهر | خانم آرمان |

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند

محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنيده می‌شد

اولين شمع می‌گفت: من «دوستی» هستم اما هيچکس

نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد

شمع دوم می‌گفت: من «ايمان» هستم

اما اغلب سست می‌گردم و خيلی پايدار نيستم

در همين زمان نسيمی آرام  وزید و او را خاموش کرد

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:

من «عشق» هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم

مردم مرا کنار می‌گذارند و اهميت مرا درک نمی‌کنند

آنها حتی فراموش می‌کنند که به نزديکان خود عشق بورزند

و بی درنگ از سوختن باز ايستاد

در همين لحظه کودکی  وارد اتاق شد

چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت:

شما چرا نمی‌سوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟

با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:

نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد

شمع‌های ديگر را روشن خواهم کرد

کودک، با چشم‌هایی که از شادی می‌درخشيدند

اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعله‌ور ساخت

امیدوارم شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد

تا هميشه آکنده از دوستی، ايمان و عشق“ باشيد

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 5:56 بعد از ظهر | آقای تیغابی |
صندلی داغ هشتم

سرکار خانم آرمان

          لطفا سوالات خود را تا روز دوشنبه از ایشان بپرسید

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 1:1 بعد از ظهر | شهراد |
باعرض سلام انتخابات ازروزسه شنبه یا همان صبح کرمانی های عزیز ازساعت ۸ تا ۲ بعدازظهر ادامه دارد باوجود این که کلاس نداریم ولی ............................................

 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | 1:55 بعد از ظهر | آقای منصوری |
کنکور در ايران يک غول است که هميشه به همراه يک قيف ( ! ) تعريف مي شود. امتحانيست که سرنوشت انسان ها را تغيير مي دهد. اما علاوه بر سختي هايي که براي داوطلبين وجود دارد، سختي هايي نيز براي برگزار کنندگان آن و طراحان سوال وجود دارد. در اين امتحان که سوال هاي سخت و آسان طرح مي شود، بعضا سوالات واقعا خنده داري به چشم مي خورد که براي نشاط روح آدم واقعا مفيدند ! در اين مطلب بعضي از اين سوال هاي شاهکار رو مي توانيد ببينيد.


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | 1:11 بعد از ظهر | آقای سالاری |
باعرض سلام خدمت دانشجویان عزیز روانشناسی آقایان حبیب منصوری وحمید مولانوری کاندید های انجمن روانشناسی می باشند لذا از شما دانشجویان همیشه در صحنه تقاضای همکاری را دارند 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 8:36 بعد از ظهر | آقای منصوری |
روز مادر,تاریخ روز مادر,ولادت حضرت فاطمه زهرا 

۲۳ اردیبهشت ( بیستم جمادی الثانی ) ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و روز مادر بر تمامی مادران عزیز مبارک باد.

بیستم جمادی الثانی هر سال، روزی پر از خاطره و معنویت است؛ خاطراتی شیرین از مادران مهربان،فرزندان با محبت و همسران با وفا ؛ این روز به یُمن ِ زاد روز بانوی نمونه اسلام، فاطمه زهرا ( سلام الله علیها) ، روز مادر نام گرفته است ؛ بانویی كه گل سرسبد تمام بانوان عالم است؛ تنها زنی كه پدرش معصوم ، شوهرش معصوم و خودش نیز معصوم بوده و پیامبر گرامی اسلام (ص) به او لقب " اُم ابیها "  داده است،یعنی زنی كه برای پدرش همچون مادر بود.

زندگی و سیره ی حضرت زهرا( س) به قدری آموزنده و جذاب است كه هر زن آزاده ای در جهان او را چونان قدیسه ای تحسین می كند؛ زنی كه تولدش از دامن خدیجه كبری ، همسر پیامبر گرامی اسلام (ص) و در كانون نخستین خانواده اسلامی با نغمه های آسمانی و تسبیح قدسیان همراه شد و شب میلادش را عرشیان به بانگ تكبیر و تسبیح جشن گرفتند و خداوند لقب كوثر به او عطا كرد؛ زیرا وی سرچشمه ی تمام خوبی های جهان است.

و چه زیبا تولد این بانوی گرانقدر به ابتكار بنیانگذار جمهوری اسلامی– امام خمینی (ره) – روز زن و روز مادر نام گرفت؛"اگر روزی باید روز زن یا روز مادر باشد،چه روزی والاتر و افتخارآمیزتر از روز ولادت با سعادت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست؛زنی كه افتخار خاندان وحی است و چون خورشیدی بر تارك اسلام عزیز می درخشد."

روز مادر,تاریخ روز مادر,ولادت حضرت فاطمه زهراروز مادر,تاریخ روز مادر,ولادت حضرت فاطمه زهرا

وقتی محبتت را با همه وجودت به من تقدیم کردی و مرا شرمنده الطاف کریمانه ات کردی و
دل قشنگت را مالامال از عشق به من کردی بار دلدادگی را سخت بر دلم نهادی و امانت
عشق را در وجودم نهادی و عهد کردم که تکیه گاهت در همه لحظاتت باشم.

«مادر عزیزم روزت مبارک»

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 10:11 قبل از ظهر | آقای مولا نوری |

نفر هفتم صندلی داااااااغ:

جناب آقای ابراهیم حمزه نژادی

 

"سوالات ثابت صندلی داغ"

1- معرفی خودتون درچند جمله

2-متولد کدوم شهر هستید

3-بزرگترین هدف زندگیتون

4-خصوصیات غالب خلقی شما

5-چند صفت خوب و چند صفت بد از خودتون رو بنویسید

6-نظر کلی شما درمورد دانشگاه و همکلاسی ها

7-بهترین و بدترین استاد

8-به چه نوع موسیقی هایی علاقه دارید و خواننده های مورد علاقتون چه کسانی هستند

9-اشخاص تاثیرگذار در زندگی شما

10-تاثیرگذارترین کتاب هایی که خوندید

11-تاثیرگذارترین فیلم ها

12-طرفدار کدام تیم های داخلی و خارجی هستید

13-بازیکنان مورد علاقه

14-اوقات فراغ� خود را غالبا چگونه می گذرانید

15-بازیگران مورد علاقه

16-بهترین و بدترین خاطره ی شما

17-از چه کشورهایی خوشتون میاد

18-تعریف عشق عدالت نفرت آرامش و زندگی

19-در مورد 5 نفر از همکلاسی ها به انتخاب خودتون جمله ای رو بگید

 20-نظرتون در مورد صندلی داغ و وبلاگ چیه

( سوالات آقای امیری که بنابر پیشنهاد دوستان به سوالات ثابت اضافه شدند)

به نظر شما

۲۱ـدرس خون ترین:

۲۲ـخندان ترین:

۲۳-با جنبه ترین:

۲۴ـمغرورترین:

۲۵ـ مهربون ترین:

۲۶ـپاستوریزه ترین :

۲۷ـ شلوغ ترین:

۲۸ـ گوشی به دست ترین:

۲۹ـ آروم ترین:

۳۰ـ بی خیال ترین :

۳۱ـ جدی ترین :

۳۲ـ خوش اخلاق ترین :

۳۳-خوشکل ترین:

۳۴-با مرام ترین :

۳۵-بی ادب ترین :

۳۶-شوخ ترین:

۳۷-با کلاس ترین:

۳۸-با اعتماد به نفس ترین:

۳۹-عصبانی ترین:

۴0.شیطون ترین:

۴1.خوش تیپ ترین:

۴2.بامزه ترین:

۴3.باحال ترین:

۴4.تمیز ترین:

۴5.معصوم ترین:

۴6.با ادب ترین:

۴7.باهوش ترین :

۴۸-زمان شناس ترین

۴۹-در نهایت بیکارترین

بچه ی کلاس کیه؟؟؟؟؟

خانم رجبی زاده

باسلام. با اجازتون من چندتا سوال داشتم لطف کنین در حد یک جمله جوابم بدین ممنونم
۵۰-تفاوت تعصب با غیرت؟تفاوت عشق با محبت؟تفاوت حقیقت با واقعیت؟
۵۱-حاشیه دار ترین فرد وبلاگ ؟
۵۲-یه انتقاد به من؟
۵۳-احساساتین یا منطقی؟اگه موقعیت یک تصمیم گیری مهم براتون به وجود بیاد و در جنگ بین منطقتون و احساستون قرار بگیرین کدوم برندست؟
۵۴-یک جمله درباره خودتون؟
۵۵-زندگی در یک کلمه...........؟
ممنون

آقای ارجمند

۵۶-تاثیرگذارترین کتاب هایی که تا حالا خوندی چی بوده؟
۵۷-کرمان یا بافت؟
۵۸-بهترین هدیه ای که گرفتی چی بوده و از طرف کی بوده؟
۵۹-بزرگترین آرزوت چیه؟

خانم آموزنده

سلام:
۶۰- از اینکه از دانشگاه زاهدان انصراف دادین اومدین باهنر پشیمون نیستین؟
۶۱-چرا همه ی مردم بافت اینقد درس خون و باهوشن؟
۶۲- یه خواهر و برادر برای خودتون از بین همکلاسیاتون اتخاب کنید؟
۶۳-اگه حدود 10میلیون میومد دستتون که حتما باید اونو برای شخص خودتون خرج میکردید چیکارش میکردین؟

خانم اثنی عشری

۶۴-دوست داشتین جای کدوم یک از پادشاهان بودین(حتی ازکشورهای دیگه)؟چرا؟
۶۵-اگه روانشناس شدین کدوم یک ازرویکردهاروبرای درمان انتخاب میکنین؟
۶۶-اگه استادشدین برای شاگرداتون چیکارمیکنین(به جزدرس دادن,اگه بخواین ازتون راضی باشن واینکه استاد خوبی براشون باشین)؟

۶۷-به نظرتون چرااستاد ایرانمنش اینطوریه؟(هرچی که به فکرتون میرسه رو بگین,لطفا)
۶۸-اگه ایرانی نبودین ,دوست داشتین اازکدوم کشورمیبودین؟چرا؟
6۹:اگه کارگردان میشدین ,درباره چه موضوع یامشکلی ازجامعه فیلم میساختین؟اسم اون فیلم روچی میذاشتین

خانم یا آقایی با اسم مستعار همکلاسی

۷۰-خصوصیات خوبیها و بدیهای دوستانتان را بگویید
۷۱-چرا کنفرانسی نمیدید و اغلب ساکتید
۷۲-بهترین دوستتان در کلاس کیه
۷۳-دوست دارید نفر بعدی چه کسی سوالات صندلی داغ را جواب بدهد
۷۴-با چه کسی در دل میکنید

خانم یا آقایی با نام اسم مستعار

۷۵-تاحالا چقدرسیگارکشیدی؟
۷۶-پسراازکجامیدونن عاشقه یه دخترشدن؟
۷۷-شبیه کدوم یک ازاعضای خانوادت هستی؟

۷۸-دوست داشتی خوابگاهی بودی؟چرا؟
۷۹-یه جمله ته دلت مونده ونتونستی به مامان بابات بگی؟
۸۰-اگه بخوایین یه روز به یکی هدیه بدین به کی میدین ؟؟؟چی میدین؟؟؟؟(دختر و پسر نه مامان و بابا اینا)
۸۱-دمای صندلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۸۲-یه خاطره از کلاس درس؟
۸۳-یه خاطره از بخش(خنده دار باشه)؟
۸۴-اگه یه روز نتونین بیاین کلاس چی کار میکنین؟(اینو با طعنه گفتم)
۸۵-اولین کتابی که خوندین؟
۸۶-تا حالا کتک خوردین ؟سر چی؟از کی؟
۸۷-تا حالا از کلاس بیرونتون کردن؟

آقای منصوری

۸۸-سلام بر آقا ابی انگیزت از انتخاب این رشته؟

۸۹-چرا اینقدر سر کلاس ساکتی؟راستش را بگو نکنه عاشق شدی؟

خانم خاندانی

سلام آقا ابی
۹۰-حال واحوالتون جطوره؟
۹۱-ببخشید این سوال را می پرسم عاشق شدین اگر شدین کی اگر هم نشدین جرا؟
۹۲میگن تو زاهدان شکست عشقی خوردین؟
۹۳-اگر تو کرمان شکست عشقی بخورین کجا میرین؟

خانم آرمان

۹۴-اگه چشاتونو باز کنین و ببینید وسط ریل راه اهن شمارو بستن و قطارم داره نزدیک میشه چیکار میکنین؟ 

خانم ایرانمنش

۹۵-دوست دارین که تو زندگی به کجا برسین؟
۹۶-محبوبترین بیت یا جمله ذهنتون؟

خانم افروزه

۹۷-شخصیتتون رو چه رنگی میبینید؟

۹۸-اگه بدونید چند روز تا پایان زندگیتون بیشتر نمونده چه کار می کنید؟؟

خانم یا آقایی با اسم مستعار دوست

۹۹-تو دوس داری با دوست من که دوس داره با دوست تو دوس بشه دوس بشی؟؟؟؟؟؟؟

آقای جعفری

۱۰۰-اگر بهت بگن قراره بشی رئیس جمهور آینده،اولین کاری که برای بافت انجام میدی چیه؟؟

۱۰۱-به نظرت من چه جور آدم جذابییم؟؟؟
۱۰۲-از اینکه من برادرتم چه حسی داری؟

۱۰۳-ی تاثیر مثبت و ی تاثیر منفی که از من پذیرفتی؟؟؟

۱۰۴-به نظر خودت شکل کدوم اشکال هندسی هستی؟؟

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 11:51 قبل از ظهر | خانم آرمان |
                         نظرتون درباره ی دخترا چیه؟

ادامه مطلب
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 7:36 قبل از ظهر | آقای حامد امیری |

داستان جدید و جالب اردیبهشت ماه 91

داستان کوتاه (طلاق برنامه ریزی شده !)

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 12:46 بعد از ظهر | آقای عارفی |
بهش گفتم بر گشتی یه خورده سبزی و کاهو بخر گفت:سرم شلوغه من می

ترسم یادم بره. روی یک تکه کاغذ

بنویس . همون موقع داشت جیبش رو خالی می کرد که یه دفترچه یاداشت با یه

خودکار گذاشت روی زمین   

برداشتمشان تا چیز های رو که می خواستم رو برایش بنویسم.یه دفعه بهم

گفت:ننویسی ها!!جا خوردم نگاهش

کردم به نظرم کمی عصبانی شد.گفتم:مگه چی شده؟؟گفت:خودکاری که دستته

.مال بیت الماله.گفتم من که

نمی خوام باهاش کتاب بنویسم.دو سه تا کلمه بیشتر نیست. گفت. نه


(خاطره ای از زندگی شهید مهدی باکری)

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 10:5 قبل از ظهر | آقای سالاری |

می توان حقیقتی را دوست نداشت ولی نمی توان منکر آن شد.ژان ژاک روسو

 

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 | 8:43 بعد از ظهر | شهراد |

نفر هفتم صندلی داااااااغ:

جناب آقای ابراهیم حمزه نژادی

لطفا سوالاتون رو تا پایان روز دوشنبه از ایشون بپرسید....

باتشکرفراوان

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 2:7 بعد از ظهر | خانم آرمان |
انتقاد هم مانند باران باید آنقدر نرم باشد تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود...

به قول لامارتین شاعر فرانسوی:

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا...

به قول مایکل اسکوفیلد:

همیشه اون تغییری باش که می خوای توی دنیا ببینی...

به قول زنده یاد حسین پناهی:

تازه می فهمم بازی های کودکی حکمت داشت...

        زوووووووو...

تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود...

به قول چارلی چاپلین:

آموخته ام خداوند همه چیز را ذر یک روز نیافرید.پس چه چیز باعث شد من بیندیشم می توانم همه چیز را ذر یک روز به ذست بیاورم...

به قول ارنستو چه گوارا:

دستم بوی گل می داد.

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچکس فکر نکرد که شاید یک گل کاشته باشم...!

به قول حسین پناهی:

یقین دارم که روزی صذایم را خواهی شنید...روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز...

به قول چارلی چاپلین:

شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز !!

به قول والت ویتمن:

زندگی به من آموخت بودن با کسانی که دوستشان دارم از همه چیز باارزش تر است...

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 3:48 بعد از ظهر | خانم شریف پور |

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش، سرم هوار شدند و فریاد زدندکه : ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه…

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم.

رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیه؟؟؟  گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم.

رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!

برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.

برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!!

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 12:56 بعد از ظهر | آقای جعفری |
شاید دیگر زندگی برایت معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگی ات شیرین نیست...

مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های متفاوت بودی یا در جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.

شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.

هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم و کمتر چیزی پیدا می شود که توجه مان را به خود جلب کند.

ولی برای بازیافتن شور زندگی لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی بازگردیم...به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است...همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگی مان هیجان می بخشید.

این احساس در وجود همه ی ما هست اما شاید لایه ای از حزن آن را فراگرفته است!!!

 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 10:39 قبل از ظهر | خانم شریف پور |
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 11:3 قبل از ظهر | آقای کارگر |
خرد و خمیر و خسته و از پا فتاده ام

 گویا که از ازل به همین رنج زاده ام

عمری اسیر چشم تو بودم نیامدی  

 من را بگو که به کی دل نهاده ام   

خون از گلوی زخمی من می چکد هنوز

  زخمی تر از مسافر مجروح جاده ام

من با نسیم رویش چشم تو زنده ام  

  پلکی بزن دوباره برقصد اراده ام 

تقصیر من چه بوده شما عاشقم شدی 

 تقصیر تو نبوده  که من دل نداده ام

گفتی که در برابر من ریز و ساده ای

 ریزم ولی به پای تو آهن براده ام

یک روز من مرکّب این چشمه بوده ام

 حالا خموش و ساکت و یک رنگ و ساده ام

اصلا بیا به شاه دلم هر چه بد بگو

من چون غزال رامم و گردن نهاده ام

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 1:13 بعد از ظهر | آقای عارفی |

         نفر ششم صندلي داااااااااغ: جناب آقاي محمد جعفري


                       

                                         "سوالات ثابت صندلی داغ"

1- معرفی خودتون درچند جمله

2-متول� کدوم شهر هستید

3-بزرگترین هدف زندگیتون

4-خصوصیات غالب خلقی شما

5-چند صفت خوب و چند صفت بد از خودتون رو بنویسید

6-نظر کلی شما درمورد دانشگاه و همکلاسی ها

7-بهترین و بدترین استاد

8-به چه نوع موسیقی هایی علاقه دارید و خواننده های مورد علاقتون چه کسانی هستند

9-اشخاص تاثیرگذار در زندگی شما

10-تاثیرگذارترین کتاب هایی که خوندید

11-تاثیرگذارترین فیلم ها

12-طرفدار کدام تیم های داخلی و خارجی هستید

13-بازیکنان مورد علاقه

14-اوقات فراغ� خود را غالبا چگونه می گذرانید

15-بازیگران مورد علاقه

16-بهترین و بدترین خاطره ی شما

17-از چه کشورهایی خوشتون میاد

18-تعریف عشق عدالت نفرت آرامش و زندگی

19-در مورد 5 نفر از همکلاسی ها به انتخاب خودتون جمله ای رو بگید

 20-نظرتون در مورد صندلی داغ و وبلاگ چیه

( سوالات آقای امیری که بنابر پیشنهاد دوستان به سوالات ثابت اضافه شدند)

به نظر شما

۲۱ـدرس خون ترین:

۲۲ـخندان ترین:

۲۳-با جنبه ترین:

۲۴ـمغرورترین:

۲۵ـ مهربون ترین:

۲۶ـپاستوریزه ترین :

۲۷ـ شلوغ ترین:

۲۸ـ گوشی به دست ترین:

۲۹ـ آروم ترین:

۳۰ـ بی خیال ترین :

۳۱ـ جدی ترین :

۳۲ـ خوش اخلاق ترین :

۳۳-خوشکل ترین:

۳۴-با مرام ترین :

۳۵-بی ادب ترین :

۳۶-شوخ ترین:

۳۷-با کلاس ترین:

۳۸-با اعتماد به نفس ترین:

۳۹-عصبانی ترین:

۴0.شیطون ترین:

۴1.خوش تیپ ترین:

۴2.بامزه ترین:

۴3.باحال ترین:

۴4.تمیز ترین:

۴5.معصوم ترین:

۴6.با ادب ترین:

۴7.باهوش ترین :

۴۸-زمان شناس ترین

۴۹-در نهایت بیکارترین

بچه ی کلاس کیه؟؟؟؟؟

خانم يا آقايي با اسم مستعار من

50-آقاي جعفري ميتونم بپرسم چرا اينقدر شاديد و سر کلاس ها به چي ميخنديد
51-چند نفر از بچه هاي کلاس را که شخصيت جالبي دارند معرفي کنيد
52-از نظر شما بهترين پسر و بهترين دختر کلاس چه کساني هستند-
53-کرمان بهتر است يا شيراز
54-دوست داريد جاي چه شخصيت بزرگي باشيد
55-چرا بعضي از آقايون اينقدر سر کلاس ها شاد و خندان هستند -مثلا رديف اول
56-مرموزترين پسر و دختر کلاس چه کساني هستند
57دوست داريد بعد از خودتون چه کسي سوالات صندلي داغ را جواب دهد

خانم يا آقايي با اسم مستعار چرا

58-جناب جعفري اگر بخواهيد از بين دختراي کلاس بهترين رو انتخاب کنيد چه کسي رو ميگيد چرا اگر بخواهيد از بين پسراي کلاس بهترين رو انتخاب کنيد چه کسي رو ميگيد چرا

59-اگر بخوايد درد و دل کنيد با کدوم يکي از بچه هاي کلاس درد و دل ميکنيد چرا
60-ويزگي هاي خوب و بد دوستانتون رو مثال بزنيد
61-به نظر خودتون تيتيش ماماني ترين بچه ي کلاس هستيد چرا
62-چرا موبايل به دست ترين هستيد
63-اگه کلاس خدايي نکرده آتش بگيره و شما فقط بتونيد دو نفر رو نجات بدبد (يک دختر و يک پسر) کيا رونجات ميديد
64-فعال ترين پسر و فعال ترين دختر کلاس رو نام ببريد
65-اگه بخواهيد بريد تفريح با چه کساني ميرويد يک پسر و يک دختر
66-بيشتر به کي اس ام اس ميديد يا از کي اس ام اس ميگيريد که گوشي بدست ترين هستيد
67-نظرتون درمورد سوالات من چيه

68-صندلي داغ چه حسي داره؟

آقاي عارفي

69-مملی جون چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟

70-اگه غول چراغ جادو بهت بگه 3تا ارزو کن..چه ازوهایی میکنی؟؟؟

آقاي منصوري

71-انگیزه شما از انتخاب این رشته؟ایا تا به حال عاشق شدید ؟بهترین شکارتون؟

آقاي ارجمند

72-بزرگترین هدف زندگیتون چیه ؟
73-- جرا اینقدر تعارفی هستی؟
74-- منظورت از بعضی پیام هات چیه؟
75- به نظرت بایرن بازی برگشتو چند چند میبره؟
76- قشنگ ترین خاطرت چیه؟

77- تاثیرگذارترین کتابی که خوندی چی بوده؟

78-بهترین دوران تحصیلتون چه دوره ای بوده؟

آقاي علي اميري

79-تا حالا عاشق شدی

80-اگه عاشق شدی چه چیز هایی در طرف دیدی که دلتو برد

خانم افضلي

81-یه ارزوی خیلی خیالی ؟
82:تا به حال درزندگیتون شکست رو تجربه کردین؟درچه مورد؟
83:اگه به یک جنگل وارد بشین اولین چیزی که توجه شما روبه خودش جلب میکنه چیه؟
84:ایا تابه حال دوست داشتین جای کسی باشین؟جای کی؟
85:یه جمله ی کوتاه وتاثیرگذار؟

خانم اثني عشري

86-بزرگترین هدفتون چیه؟...بزرگترین دروغی که گفتین؟
87-:بدترین وبهترین خاطره ی زندگیتون چیه؟
88:دوست دارین جای کدوم شخصیت کارتونی باشین؟
89:در کل از زندگیتون راضی هستین ؟چرا؟!

90-حسرت چه چيزي رو در زندگي داشتين؟

آقاي تيغابي

 از من سوال سخت مپرسی حالا جواب بده

۹۱-اگه بنا بودی و داشتی ساختمونی می ساختی یه آجر اضافه می آوردی اونو چی کار میکردی؟

۹2-اگه بفهمی یه نفر درحالی که داشته تو خیابون راه میرفته مرده به نظرت علت مرگش چی میتونسته باشه؟(اولین دلیلی که به ذهنت میاد )

۹3--اگه همین الان نیروی انتظامی بهت بگه شما دسگیرید و با ما باید بیاین پاسگاه فکر میکنی جرمت چی میتونه باشه؟

خانم ایرانمنش

۹۴-دوست داشتین در حال حاضر توی کدوم دانشگاه، چه رشته ای میخوندید؟؟
(در واقع هدف اولیه تون چه رشته و دانشگاهی بود؟؟)
۹۵-اگه (به قول خودتون) برای فرار از خدمت سربازی نبود،اصلا انگیزه ای برای درس خوندن داشتین؟؟!!
۹۶.به جز شیراز کدوم شهر رو برای زندگی دوست دارین؟؟
۹۷.دنیا رو چه رنگی می بینید؟؟

خانم رجبی زاده

۹۸-خدا رو در یک جمله تعریف کنید؟

۹۹-کلا تحمل چه جور آدمایی رو ندارین؟

خانم آرمان

۱۰۰-نظرتون در مورد دانشکده کشاورزی دانشگاه باهنر چیه؟؟؟؟؟

۱۰۱به نظرتون اسم پدر پسر شجاع چی بوده؟؟؟؟ الان چند وقته که بشریت به دنبال پیدا کردن آنست....

خانم آموزنده

۱۰۲-اگه بخواین یه خواهر و یه برادر از تو کلاس واسه خودتون بگید کیا رو میگید؟

۱۰۳-فکر می کنید شبیه کدام یک از اشکال هندسی هستید؟

۱۰۴-قبل از اینم کرمان اومده بودین؟

خانم افروزه

۱۰۵-بچه که بودین دوست داشتین چه کاره بشید؟

۱۰۶-کدام یک از بازی های بچگیتون رو خیلی دوست داشتید؟؟

شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 10:5 بعد از ظهر | خانم آرمان |
در گهواره از گریه تاسه می رود کودک کر و لالی که منم هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور از سطح پهن پیشانیم می گذرد خواهران و برادران نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید پنج یا شش ماه خوشبختی جز رضایت نیست به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست از یاد رفته است خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید همین است برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید برای حفظ رضایت نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید پرستوهای مادر قادر به شکار بچه هاشان نیستند
شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 11:21 قبل از ظهر | آقای منصوری |
  

Do not let the world make you hard

Do not let the bitterness sreeal your sweetness

Take pride that even though the rest of the world may disagree, you still believe it to be a beautiful place

 

جمعه هشتم اردیبهشت 1391 | 12:28 بعد از ظهر | شهراد |
                                                           قضاوت

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

                                                فقر و غنی!!!

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

                                                     حکمت...

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

                                             مردم چه می گویند؟؟؟


می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | 5:30 بعد از ظهر | آقای عسکری |
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

.....................................................................
    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافروز که از سرو کنی آزادم



شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | 4:51 بعد از ظهر | آقای عسکری |
زنده بمون
 
**!* *
*شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.** ..*
*نرمش کن. بدو. کم غذا بخور**.*
*زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن**.*

*هر چند وقت یک بار نقاشی بکش**.*
*در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن**.*
*سفید بپوش.***
*آب نبات چوبی لیس بزن**.*
*بستنی قیفی بخور.***
*به کوچکتر ها سلام کن**.*
*شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس**.*
*زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش**.*
*به دوست های قدیمیت تلفن بزن**.*
*شنا کن**.*
*هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن**.*
*خواب ببین**.*
*چای بخور و برای دیگران چای دم کن**.*
*جوراب های رنگی بپوش**.*
*مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس**.*
*به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن**.*
*دنبال بازی کن. اگر نشد وسطی بازی کن**.*
*به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن**.*
*قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین**.*
*از خواب های بد بپر و آب بخور**.*
*به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور**.*
*کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده**.*
*خواب هات رو تعریف نکن. خواب هات رو بنویس*
*بخند. چشم هات رو روی هم بگذار**.*
*شیرینی** **بخر.***
*با بچه ها توپ بازی کن.***
*برای خودت برنامه بریز**.*
*قبل از خواب موهات رو شانه کن.***
*به سر خودت دستی بکش**.*
*خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن**!*

*برای خودت دعا کن که آرام باشی**.*
*وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی**.*
*تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد**.*

*برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛*
*آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره
بتابد**.*
*برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح* *ها
برایش نان تازه بگیری**.*
*برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی**.*
*برای خودت** **دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛*
*چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است**.*

*ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی**.*
*برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی* *خیلی
طولانی است.*
*خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است* *و باریکه های
خطرناکی دارد؛*
*پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر* *است**.*
*برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی**.*
*چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم* *بیاید،
خیلی دردناک است**.*
*هیچ وقت خودت را به مردن* *نزن**!*

*برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد**!*
*برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز
داری بخوابی**.*
*باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.*
*بیداری هایی* *آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت**.*
*تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه*
*و بیشتر از آن* *چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین
تا دیگران هم* *سهمشان را بگیرند**.*
*برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را* *آلوده
کند**.*
*برای اینکه زنده بمانی باید حواست* * **به قلبت باشد**.*
*هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را* *معاینه
کنند.*
*دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به* *اندازه ی کافی ذخیره
شادمانی در قلبت داری یا نه**!!*
*اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به* *آسمان
نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند* *از آنجا
رد بشود؛*
*آن وقت صدایش کن؛*
*به نام صدایش کن؛*
*او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟**!*
*تو صریح و ساده و رک بگو**.*
*هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز* * **خوبی را از تو دریغ نمی
کند**.*
*شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از* *او
کمک بگیر**.*
*از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت*
*...* *تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست،
آلبالو،* *لبخند،
دویدن و** ...* *عشق... بدهد**.*
*آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی* *از
این که تو زنده هستی به خودش ببالد**!!*
* *
*دیگران را فراموش نکن*

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | 12:44 بعد از ظهر | خانم آموزنده |

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی
خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی
به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی
سحر زباغ ناله ها گل مراد می دمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی


سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 11:44 بعد از ظهر | خانم رجبي |

نم نم باران كم است ای آسمان فریاد كن

قامت پیچك خمیده است آسمان بیداد كن

ریشه ها در قعرخاك و سایه ها روی زمین

آسمان این سایه ها را از قفس آزاد كن

دست خورشیدی اگر بر قامت پیچك زدی

شاپركها را فقط با نور ماهت یاد كن

شیشه ی عمر شقایق از دلش محكمتر است

اندكی هم این نصیحت را به گوش باد كن

بغض نیلوفر فقط با گریه ات وا می شود

آسمان همت كن و نیلوفری را شاد كن

 

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 11:42 بعد از ظهر | خانم رجبي |
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 12:29 بعد از ظهر | آقای ببر بیان |
 
 
 
مرکز آموزش بزرگسالان برگزار می‌کند
 کلاس‌هاى بهاره براى خانم ها
 
برو ادامه مطلب و بخون .

ادامه مطلب
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 10:28 قبل از ظهر | آقای علی امیری |
 

کلاس های آموزشی آقایان

مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند

کلاس های بهاره برای آقایان

بروادامه ی مطلب


ادامه مطلب
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 10:25 قبل از ظهر | آقای علی امیری |
روزی مجنون از روی سجاده شخصی در حال نماز عبور کرد .....مرد

 نماز را

شکست و گفت مردک من در حال راز و نیاز با خدای خود بودم...تو

 چگونه

این رشته را بریدی ؟؟؟مجنون لبخندی زد و گفت:من که عاشق دختری

 هستم تو را ندیدم !تو چگونه عاشق خدایی و مرا ندیدی!؟ 

دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 10:19 قبل از ظهر | آقای عارفی |

درباره وبلاگ

کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند
و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند
ما فقط کنار هم ایم تا لحظاتی که می پرسیم "چرا ما؟" به همدیگر بهترین زندگی را هدیه دهیم

" امیدواریم وبلاگ روانشناسی سهمی در موفقیت شما توی زندگیتون داشته باشه ، هرچند این موفقیت حاصل اراده شماست و ما فقط واسطه ایم... "
" به امید روزی که همه مردم سرزمین ایران لبخند به لب داشته باشند...
طراح قالب